|
" نمی دونم
چرا بعضی وقتا ، ما با آدمهایی روبه رومی شیم
که سر شار از انرژی مثبت اند . "
کارم تموم شده بود ، در راه بازگشت به خونه
بودم ،سوار اتوبوس های انقلاب شدم ، خسته بودم،
بی اختیار پلک هام بسته می شد ند ، پاهام دیگه توان ایستادن نداشت . خوب
دیگه یک شب بیداری و بعد از اون یک روز پر
مشغله ؛ نمی شد بیش از این انتظار داشت .
اتوبوس خیابان انقلاب رو به سرعت طی می کرد
و ایستگاه ها رو یکی بعد از دیگری . چهار راه ولی عصر ، حافظ ، ...، فردوسی و... .
اتوبووس وارد ایستگاه دروازه دولت شد (همون ایستگاه شعبۀ جدید دانشگاهمون ) . نا
گهان حسی درونی وادارم کرد که از اتوبوس پیاده شوم .هیچ کار بخصوصی هم در دانشگاه نداشتم ، ولی لحظه ای بعد به
خودم گفتم: " حالا که تا اینجا اومدم بذار یه سر هم به دانشگاه بزنم ببینم چه خبره
."
به محض پیاده شدن از اتوبوس ، باد سردی شلّاق
وار پوست صورت و دستم که با آن کیفم را گرفته بودم مورد عنایت قرار داد . انگار می
خواست بیرحمانه انگشتان دستم را که به دور دستۀ کیفم حلقه زده بودند یکی یکی از کیف
جدا کند و کیفم را بدزدد .
آهی از سر ناچاری کشیدم و کیفم را به دست
دیگر دادم و دست سرما دیده را با گرمای درون جیبم نوازش دادم . عجب هوای عجیبی
بود ! تابش آفتاب ، و آن سوز سرد !؟
راه افتادم به سمت دانشگاه یا به قول ما یونی امّا سوز سرد دست بردار نبود. گاه و بی گاه از لابه لای لباس هایم راهی برای نفوذ پیدا می کرد ؛ و باز داستان همان
عنایات شلّاق وار ... . پاهام دیگه رمق نداشت ؛ خستگی کم بود سرما هم به اون اضافه
شده بود . امّا حداقل این امید را داشتم که دیگر چند قدمی بیشتر تا دانشگاه باقی
نمانده . به محض رسیدن به ساختمان دانشگاه ، پریدم تو ساختمان و به اوّلین شوفاژی
که دم دست بود دودستی چسبیدم ، خوشبختانه اولّین شوفاژ همون نزدیک در بود .
دستانم کمی گرم شد و جانی تازه یافت ،
امّا خستگی هنوز پا بر جا بود ، ازاین رو به همان شوفاژ چند لحظه تکیه دادم و همزمان
با دستانم شوفاژ را صمیمانه نوازش می کردم . در همین حال لحظاتی را طی کردم که نا
گهان چهره ای آشنا را دیدم که از دور
نزدیک می شد . چشم های خسته و خمارم به سرعت از حالت Stand by در اومد و بر روی چهرۀ آشنا متمرکز شد . اشتباه ندیده بودم . استاد بود . ردپایی از امید در دلم تازه شد، تمام انرزی
باقیمانده دروجودم را جمع کردم و سلامی پر انرژی نثار ایشان کردم ، بعد از دو سال و
نیم ، عحب دیدار جالبی ! دستانم را که تازه گرم شده بود جلو بردم تا دست بدهم ،
استاد دستم را به گرمی فشرد و جواب سلام گرمی چاق کرد . من که از این دیدارناگهانی ذوق زده شده بودم
، دست و پایم را گم کردم و شروع کردم به تپق زدن . استاد پرسید : " ترم چندی
؟ " گفنم : "8... ، نه 7... نه6 " استاد پرسید : اینجا چی کار می کنی ؟ " گفتم الحمد لله
... داشتم می گشتم " حسابی قاطی کرده بودم . خودم هم نمی فهمیدم چی می گفتم .
امّا انگار یک انرژی تازه در کالبدم دمیده
شده ، خستگی کم کم از بند بند بی رمق تنم بیرون رفت ، انگار برای لحظاتی به اندازۀ
چند ساعت شارژ شده بودم . شاداب و سر حال . احوال پرسی را به سرانجام رساندیم .
حال راضی و خشنود از آمدنم به دانشگاه ، فکر می کنم 2 یا 3 بار ساختمان 4طبقۀ
دانشگاه رو از روی خوشحالی بالا و پایین رفتم . روحی تازه یافته بودم . واین شد که
بلا فاصله بعد از اومدنم به خونه این پُست را بعد از مدت ها دوری ازوبلاگم نوشتم .
|